یه زمانی بفل گرم ماما بود وقتی ناراحت بودم (همیشه ناراحت بودم)، بوی حشو که صبح جمعه بهش بیدار میشدم، مسخره بازی های بابا وقتی از سر کار برمیگشت، من و آنا نصف شب.
برای تولد دوستم رفتیم شام و اگه چیزی درونم هنوز سالم بود اون شب شکست. چون داشتم زل میزدم و فکر میکردم که این خانوادست، وقتی همه با همدیگه هستند و مامان باباشون دارند داستان از بچگی هاشون تعریف میکنن، و همه با هم حرف میزنن.
نمیگم پرفکتند. میدونم نیستند. ولی خانواده هستند.
این روزا بابا به زور باهام حرف میزنه. گاهی اوقات که میرم پیشش باهاش حرف میزنم اصلا جواب نمیده، فقط به گوشیش زل میزنه. نمیدونم اصلا میشنوه چی گفتم یا نه. اون روز که بهش گفتم میخوام تابستون برگردم و شاید کل تابستون بمونم، داشت سعی میکرد بهم بگه فکر خوبی نیست چون من و دوستام از دست همدیگه خسته میشیم. من سعی کردم بگم که اگر شخص دیگری بود آره، این حرف رو قبول میکردم. ولی برای اسما و شیدی فرق میکنه. بهم گفت دیگه وقتی تصمیمی میگیریم بهش نگم. گفت نمیخواد بدونه چون نظراتش برای من مهم نیست و فقط ناراحتش میکنم. و احساس میکردم برگشتم به اون لحظه که داشتم ازش میپرسیدم اگه یه روز با یه دختر ازدواج کنم چی کار میکنی و انقدر گیر دادم تا آخرش گفت طبیعی نیست.
بار اول که به ماما گفتم فقط لبخند زد و گفت مهم نیست چون من که فرق نکردم و هنوز دخترشم و هنوز دوستم داره و من انقدر تو بفلش گریه کردم که اشکام خشک شدن.
دارم دیوونه میشم. هر لحظه آماده گریه کردنم ولی اشکام نمیان. تو این سه روز گذشته دو وعده غذا خوردم که به زور از گلوم پایین رفتند. هی به خودم میگم هیچیت نیست، همه چی اوکی، انقدر مسخره بازی در نیار. نمیدونم اگه میتونم خودم رو باور کنم.
برچسب:
نویسنده: یلدا میرزاپور